اما
اما دخترک درونم که از بدو تولدم تا همین سه سال پیش در ایران بود و آنجا بزرگ شد و ریشه دواند، مدام به جانم غر میزند. همش کز کرده یک گوشه تاریک روحم. نه لبخند میزند، نه خوشحالی میکند. حتا وقتهایی که منه بیرونی دارد از ته دل میخندد. دخترک درون مدام غر میزند که چرا من را برداشتی و اوردی اینجا. مدام غر میزند که دلتنگ خانه است. هرچه هم که میخواهم حواسم را پرت کنم، که خودم را به کوچه علی چپ بزنم، که وانمود کنم نمیبینمش که مجبور نباشیم چشم در چشم شویم، نمیشود که نمیشود. نشسته آن گوشه تاریک روحم، زانوهایش را بغل کرده، اخم کرده، چپ چپ نگاهم می کند و با چشمهایش غر میزند. چنان غر میزند که فکر نمیکنم تا زنده ام غر زدنش تمام, شود. گاهی هم بلند میشود، هر چه دم دستش هست پرت میکند به در و دیوار قلب و روحم، مشت میزند از درون به دیوارهای وجودم که مرا کجا آوردی. که چرا مرا کندی از همه چیز. این منه بیرونی هرچند که اینجا خوشحال است، راحت است، می داند برای چه آمده، و می داند خوب کرده که آمده، اما دخترک درون حرف حالیش نمیشود که نمیشود که نمیشود. خون به دلم میکند از بس مدام غر میزند و مشت میکوبد که من برگردان به جایی که احساس امنیت کنم و نترسم. نمیدانم از چه ترسیده، اما ترسیده، بدجوری هم ترسیده...
برچسب:
نویسنده: شیدا رضاپور