چقدر دیر به دیر میام اینجا. داشتم پست های قبلو میخوندم دیدم همش نوشتم که از الان به بعد دیگه هرشب مینویسم ولی بازم ننوشتم.
از پست قبلی تا الان آناهیتا به دنیا اومد٬ دفاع کردم٬ خونمونو عوض کردیم٬ همین پریروزا یه پیشنهاد کار بهم شده٬ و خیلی چیزای دیگه. در کل سال خیلی سختی بوده از همه نظر ولی خب من معمولا فقط قسمتای خوب رو مینویسم و یادم میمونه. ولی خب میتونم بگم دو سه سال اخیر انقد سخت بوده که واقعا بعضی جاها حس میکنم دیگه دارم نفس کم میارم . میخوام رها کنم همه چیو. و رها هم کردم چندین بار چون واقعا دیگه خیلی سخت بوده و از توانم خارج. ولی خب میگذره و پیش میره و یا سختیها از بین میرن یا ما در نهایت راهمونو کج میکنیم و از یه سمت دیگه میریم که سختیهاش برامون قابل. تحمل تر 1ه٬ یا اینکه سختی ها هستن ماهم هستیم فقط نادیده میگیریمشون که بتونیم بگذرونیم.
خلاصه آناهیتا به زودی یک ساله میشه.
باور اینکه یک زندگی درون من شکل گرفت و داره جلوی چشمام بزرگ میشه هنوز غیر ممکنه. زندگی ای که میتونه نقش بسیار مهمی توی این دنیا و جهت گیری دنیا داشته باشه. دنیا میتونه روش خیلی تاثیر داشته باشه. روی زندگیش٬ روی کسی که خواهد شد٬ روی مسیری که این روح عزیز در هستی داره. عجب کار بزرگی کردم و در عین حال چقدر من بخش کوچکی از مسیر رشد این انسان هستم . چقدر شکل گیری یک زندگی عجیب و بزرگه. چقدر خارج از فهم و درکه...
قبلا ها یه دفتر داشتم هرشب توی همون مینوشتم. الان چند سالیه که همیشه شیش هفت تا دفتر دارم و همشم نصفه نیمه مونده. احتمالا به این دلیله که قبلا یک 1 بودم و همه چیم خلاصه در همون یک شخصیت. ولی بعد مهاجرت چندین تکه شدم که نمیتونن با هم یه جا باشن. شاید باید خودمو جمع. کنم و یکی بشم باز. شاید دلیل چند تا دفتر داشتنم اینه که میخوام یکیش برای فرنازی باشه که دختر تنهای غرق در دنیای خودش و شعر و عاشقی بود٬ یکیش برای فرنازی که مهاجرت کردم٬ یکیش برای فرنازی که داره سعی میکنه توی جامعه کشور جدیدش حل بشه٬ یکی فرنازی که همسر و پارتنزه٬ و یکی فرنازی که مادر شده ... و جمع کردن همه اینها در یک شخص و نوشتن حس و حال همه اینها در یک دفتر کار سختیه. شاید وقتشه که بپذیرم که همه اینها منم. نه اینکه سعی کنم دنیای هر کدومو جداگانه پیش ببرم و دست نخورده نگهش دارم .
چقدر اینجا توی این وبلاگ همه اون تیکه های پخش شده وجودم جمع میشن و یکی میشم باز. چقدر اینجا حس خونه داره. من سفر کردم ولی توی این وبلاگ چیزی عوض نشده. همونی که از قدیم بوده ادامه داره. من جدیدی نیست. همون من قدیمیه که اتفاقات جدیدی برا افتاده. چقدر ذهنم اینجا خالی و آروم و جمعه ...
عجب
برچسب:
نویسنده: شیدا رضاپور