دیروز مثل گاهی وقتا ک اینکارو میکنم، توی یوتیوب دنبال قصه های سویدی میگشتم که به طور اتفاقی یکی از ویدیوهای Kalle Cederblad رو دیدم. یه معلم زبان سوئدیه که به معنای واقعی معلمه. توی ویدیوهاش بینهایت قشنگ و سلیس و در عین حال ساده حرف میزنه. اونطور که از ویدیوهاش مشخصه آدم فوق العاده ای هم هست. اهل شعر و ادبیات و کتاب و تئاتر و اینجور چیزهاست. یه سایت داره که توش نوشته های کوتاه برای کسانی که دارن سوئدی یاد میگیرن مینویسه درباره چیزای روزمره یا نکات یادگیری زبان. توی ویدیوهای یوتیوبش درباره یادگیری زبان حرف میزنه اما یه جور متفاوت. مثلا درباره فرهنگ سوئدی حرف میزنه که معمولا مردم توی گفتگوهای روزمره درباره چه چیزایی حرف میزنن. تفاوت فرهنگی رو خوب درک میکنه و کاملا میفهمه که کسی که از فرهنگ متفاوتی اومده ممکنه حتی تاپیک گفتگوهای روزمره اش هم متفاوت باشه و این باعث منزوی شدنش توی سوید بشه.
از دیروز که تصادفی کانال یوتیوبشو پیدا کردم به اندازه تمام ترم های کلاس سویدی دانشگاه به اطلاعات زبانم اضافه شد. ولی مهمتر از اون اینه که آشنایی با این شخص من رو از یک در متقاوتی وارد زبان سویدی کرد.
کتابهایی که معرفی میکنه پادکست هایی ک گوش میکنه، تئاترهای خیابانی که میره باعث شد برگردم به زمانی که ایران بودم. باعث شد که سوید برام "حس و حال" داشته باشه. چیزی که واقعا نبودشو توی این چهارسال حس میکردم. توی ایران همه چی حس و حال داشت، آدمها، آوازها، بوی شهر ... ولی توی سوید اینو گم کرده بودم و فکر میکردم که اینجا نیست.
ولی kalle نشون داد که همه این چیزها اینجا هم هست فقط من پیداش نکرده بودم که البته یه دلیل عمدش قوی نبودن زبانم بود. چون همه حس و حال ها وقتی میان که زبان جایی ک هستی رو حرف بزنی.
از دیروز که متنهاشو خوندم و بهش گوش کردمو مخصوصا الان که به پادکستی که معرفی کرده بود به اسم Staden به معنی شهر، گوش دادم احساس میکنم رشته ی قوی ای بین دلم و سوید ایجاد شد. حس و حالی که از زندگیم گم شده بود برگشت.
امشب Kalle یه استوری توی اینستاگرامش گذاشت و گفت که داره میره به پیاده روی عشق، یه چیزی مثل تئاتر خیابانی که یک گروه هنرمند ترتیب داده بودن. در طول پیاده رویشون به موزیکهایی گوش میدادن درباره عشق، که تمرکزش بیشتر روی عشق به یک شهر بود و در طول پیاده روی تصاویری از چهره ها و ... رو روی بناهای شهر با پروژکتور مینداختن. همون چندتا عکسی که توی استوریاش گذاشت منو واقعا تحت تاثیر قرار داد و باعث شد حس و حال شهر برام ایجاد بشه. به نظر من آدم وقتی توی یه شهر پیاده روی میکنه خودش رو به اون شهر و اون شهر رو به خودش متعلق میکنه. چه برسه به اینکه یک همچین پیاده روی ای باشه.
قبل از پیاده رویشون هم یک پرسشنامه بهشون داده بودن که جواب بدن که سوالاش قلبمو خندوند. سوالاش این بود که آخرین بار کی آرزوی (احساس) عشق کردی؟ این احساس چطور بروز کرد(چه نشانه هایی داشت)؟ یک خاطره از کودکیت رو به یاد بیار که توش احساس کردی دوست داشته شدی، آیا توی این خاطر عطر خاصی هست؟ چه حس های دیگری توی این خاطره هست؟ فرض کن جایی هستی که خیلی دوست داری، چه عطری داره؟ چه حسی داره؟
این سوالها برای منی که همه مکانها با عطرشون تو ذهنم هستن خیلیییی حس و حال داشت. واقعا تا امشب فکر نمیکردم اینجور حس ها خارج از ایران فهمیده بشه.
بعد از دیدن این تصاویر پیاده رویشون، پادکستی رو که معرفی کرده بود پیدا کردم، یه اپیزودش به اسم Staden och känslorna (شهرها و حس ها) چشممو گرفت و بهش گوش کردم.
درباره عطر شهرهای مختلف بود، بوی قاهره در کتاب محمد نصیر، عطر مساجد و مکان های مذهبی، بوی زعفران
مگه میشه توی یه پادکست سویدی از این چیزا حرف بزنن؟ مگه میشه انقد قشنگ این حس و حال رو ایجاد کنن انگار که مث ما همه ی اینا رو از بچگی حس کردن. واقعا مثل معجزه میمونه برام.
از دو سه هفته پیش احساس میکنم توی تونل سرسره ی آبی با سرعت دارم روند وارد شدن به جامعه ی حس و حال دار سوید رو طی میکنم. دارم هرروز بیشتر و بیشتر به فرهنگ و زبان و حس های مدل خودم نزدیکتر میشم. دارم جامعه ی خودم رو پیدا میکنم و این یعنی زندگی داره شروع میکنه به روی روال افتادن.
Kalle فرشته ی راهنمای من در این پروسه بود که از وسط نا کجا آباد به طور تصادفی پیدا شد و منو کشوند به سمتی از سوید که دارم خیلی باهاش عشق میکنم.
بماند که یادم بماند ...
********
خیلی اتفاق ها افتاده این چندوقت، از عروسی در ایران و اقامت و کارهای شرکت و غرفه گرفتن در بازارچه ی کریسمس و تحقق رویای غرفه داشتن در بازارچه و ...
کاش یه جا بنویسم اینا رو. همینم که الان نوشتم kalle باعثش شد. خودش هرروز توی سایتش مینویسه حتا در حد یک پاراگراف چند خطی . مثلا یکی از متنهاش این بود ک امروز توی قطار یه دوست قدیمی دیدم که با لباس و سر و شکل دلقک میره توی بیمارستانا که بجه های مریض شاد بشن و چه کار قشنگیه. (دلقک بیمارستان توی سوید چیز رایجیه) .
همین نوشته های کوتاه و سادش یه تلنگر و یاداوری بود برام که چقدر قبلا مینوشتم و چقدر الان نوشتنی دارم که هی نمینویسم. و اینکه یادم اورد که حتما لازم نیس شعر و ادبیات و متن ادبی بنویسم. میتونم ساده بنویسم و فقط بگم ک امروز چی شد. همین.
درضمن اینکه اکانت نتفلیکس به دلیل نامعلوم قطع شد هم خیلی در پیشرفت زندگی من تاثیر داشت. دیروز و امروزم دقیقا مثل بیست سالگیم بود. وقتی که تلویزیون هیچ جایی توی زندگیم نداشت و به جاش شعر میخوندم، شعر مینوشتم، ساز میزدم، "حس و حال" داشتم. خیلی خوشحالم که این معلم واقعی رو پیدا کردم. امیدوارم یه روزی از نزدیک ببینمش.
برچسب:
نویسنده: شیدا رضاپور