من تا همین چند وقت پیش میگفتم حالا که چی؟ سن که مهم نیست. بعدم من نسبت به سنم خیلی خوب پیش رفتم. به همه آرزوهام تا حالا رسیدم و بقیشم تو راهه.
واقعیتش اینه که من برای زندگیم تا 27 سالگی برنامه داشتم. دقیقا قرار بود سر 27 ساگی پذیرش دکترا بگیرم و از ایران برم که به دست اومد. برای بعدش هیچ برنامه ای نداشتم. این شد که از وقتی پذیرش دکترا گرفتمو اومدم سوید همینطوری زندگی داره میگذره بی هیچ برنامه خاصی.
حالا هم که در آستانه سی سالگی این بحران کوفتی سی سالگی اومده سراغم. خیلی شدید نیست وی اگه بهش رو بدم شدید میشه. بعضی وقتا که یهو یادش میفتم دوست دارم قبل سی سالگی بمیرم که با این واقعیت که سی سالم شد و خیلی از کارایی که دوست داشتم تو زندگیم انجام بدم رو انجام ندادم.
وی خب همین الان به فردای سی سالگی فکر کردم و دیدم که فردای سی ساگی یه رویه مث بقیه روزا. زندگی بازم میره. ده سال دیگه هم چهل سالم میشه. خاک به سرم :(
حلا خلاصه، در راستای روحیه دهی به خودم تصمیم گرفتم که به جای فکر کردن به این چیزا بشینم لیست تمام کارها و دست آوردهای زندگیمو بنویسم. و به خودم افتخار کنم. هرچند اون چیزایی که برام اصل بوده همه رو گذاشتم کنار و چسبیدم به کار و درسی که واقعا برام دیگه ارزشی نداره. برای همین احساس میکنم زندگیم داره میسوزه.
حالا تصمیم گرفتم تا قبل از تولدم یه کارایی انجام بدم. حداقل اون چیزایی که میشه. مثلا یه پیانو بخرم. کلاس پاتیناژ ثبت نام کنم. وزنمو برگردونم به وزن قبلی و مناسبم. کتابی که میخام بنویسم رو شروع کنم. و قدمهای اولیه رو در راستای هدفی که برای کار و زندگیم دارم بردارم.
باید بشینم فکر کنم ببینم میخام با زندگیم چیکار کنم. پوچ شده همه چی برام.
نوشته شده در جمعه دهم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:14 توسط فرناز|
برچسب:
نویسنده: شیدا رضاپور