فصل خوبی از کتاب زندگی بود. فصل سختی بود ولی یادگرفتنی زیاد داشت(خب برای همینم سخت بود).
حالا فصل جدید فردا شروع میشه. اسباب کشی میکنم. همه چی روی روال میفته. میتونم در آرامش برای رویاهای بعدیم برنامه ریزی کنم و توی کنج خونه خودم رویاهامو دنبال کنم تا روزی که به هدف برسم.
امسال که تولدم بشه تولد سی سالگی ...
اووه چقدر سی سالگی دور بود یه زمانی.
اوه همین الان یهو لامپ اتاق که یکی دو ماه بود سوخته بود و کار نمیکرد روشن شد. خود به خود.
واقعا این یه نشونه نیست؟ قطعا هست.
فصل جدید کتاب باز شده . نورانی هم باز شد. درست لحظه ای که داشتم میگفتم تولد سی سالگیم میشه و به این فکر میکردم که چقدر داره خاطره هام زیاد میشه.
زیاد بودن خاطرات بد نیست. اما زمانی که آدم در جریان ساختن اون خاطرات هست بیشتر خوش میگذره. حس تازگی و شور زندگی.
ولی خب روشن شدن این لامپ نشون میده که فصل جدیدی که داره باز میشه قراره پر از حوادث تازه باشه. پر از یادگرفتنی های جدید.
سی سالگی یه جوری برام عجیب و شیرینه. نه خامی سالهای قبلشو داره و نه پختگی کامل سالهای بعد. آدم هنوز تشنه و پر از شور یادگیری و تجربه و خاطره سازیه . از طرفی با تجربیات و خاطرات این سی سال یه جور پختگی توش هست. فکر میکنم از سی سالگی به بعد زندگی یه تغییر اساسی میکنه. شور و عطش جوانی همراه با تجربیات و پختگی که دنبال کردن این عطش رو شیرین میکنه.
نمیدونم. هم دلم میخواست تو دوران قبل از 27 سالگی میموندم. هم دلم میخواد با سر بپرم تو فصل جدید کتاب زندگی و دوران پس از سی سالگی رو شروع کنم.
وقتی که تو خونه جدید مستقر بشم ( چند ماهی پیش از تولد سی سالگی) این فصل جدید کتاب که یکی دو هفته ای هست شروع شده میفته روی روال. دوباره آرزو و رویاهای دور و دراز و شیرین. دوباره عطش و دنبال رویاها دویدن. دوباره برنامه ریختن و سرسخت بودن تا تهش. دوباره شور و شوق و شادی و آواز و ساز و رقص و عشق.
یه عالمه برنامه هیجان انگیز دارم برای ماجراجویی های جدیدم.
با رفتن به خونه جدید بخش زیادی از سختی ها حذف میشه. سختی هایی که این دوسال باهاشون سر و کله زدم. یه جورایی تو این دو سال چون خونه مشخصی نداشتم و مجبور بودم مدام جا به جا بشم در واقع میشه گفت زندگی ای نداشتم. نمیتونستم رو هیچی حساب کنم. هیچی ثبات نداشت. حتا نمیتونستم دکوراسیون دلخواهمو تو اتاقم داشته باشم. چن مجبور بودم زود از اون خونه ها برم. یا خیلی کوچیک بودن. یا بزرگ و خیلی کوتاه مدت.
ولی الان دارم میرم تو خونه ای با سایز مناسب و تا هر وقت دلم بخواد همونجا میمونم. همونجوری که دلم میخواد میچینمش. میخووام بالکن رو پر از گ و گیاه کنم و سبزی بکارم. توی خونه میخوام یه کنج خلوت برای خودم درست کنم با یه قفسه پر از کتابایی که دوست دارم. میدونم که این قفسه خیلی زود بزرگ میشه تا روزی که تمام دیوار پر میشه از کتاب.
میخووام توی آشپزخونه به جای میز ناهار خوری یه مبل کوچیک دو نفره بذارم و یه میز کوچیک جلوش. که لازم نباشه خودم یا جانِ دل یا کسایی که میان خونم رسمی و صاف و صوف بشینن پشت میز و غذا بخورن و بعدم بلند بشن برن. میتونیم بشینیم روی مبل لم بدیم و لیوانای قهوه و بشقاب کیک روی میز. یکی روی مبل نشسته و یکی دیگه غذا میپزه. خیلی عشق داره اینطوری.
میخوام روی دیوار توی راهروی ورودی خونه یه عالمه عکس بزنم. از لحظه ها و آدمای خوب زندگیم. عکسهایی که خودم هم باهاشون هستم و توی عکسا داریم میخندیم. غش غش ... (حتی فکر کردن بهش هم شادم میکنه)
از همین الان احساس آرامش میکنم. دیگه لازم نیست جا به جا بشم.
میدونین من همیشه حس خونه داشتن و متعلق به جایی بودن برام خیلی مهم بوده. اول از همه هم خونه داشتن یعنی جایی که بدونم اینجا خونه منه و لازم نیست ترکش کنم.
ولی همیشه چند سال یه جا بودیم و بعد جا به جا شدم. این سالهای اخیر زندگیم که کلا رو هوا بودم. انگار یی داشت میگفت میخوای یه جای ثابت به اسم خونه داشته باشی؟؟؟ عمرا بذارم.
بعد هم که مهاجرت که نه تنها ثبات خونه رو نداشتم کلا کشور و رگ و ریشه و "خانه" رو از بنیاد گذاشتم و اومدم. یعنی کلا خودم رو از جایی که رگ و ریشه توش داشتم کندم.
بعدش اومدم اینجا . هر دو سه ماه یه خونه جدید یه شرایط جدید. الان که فکرشو میکنم چقدر استرس داشت برام. چقدر اذیت میشدم از اینکه "خونه" نداشتم. منی که اگه یه گوشه خلوت با اسباب و دکور مخصوص روحیه خودم نداشتم کلا تعادل روح و روانم به هم میریخت حدود دو سال نتونستم هیچ چیز ثابتی داشته باشم. حتی یه گوشه دنج واسه خودم. مدام کوله پشتیم دستم از اینور به اونور. آخر هفته ها اونور. در طول هفته اینور. اتاق خوابگاه برام حکم سلول زندان داشت که شبا مجبور بودم بیام توش ولی اصلا جای دلخواهی نبود.
ولی حالا میتونم همه چیزای دلخواه خودمو داشته باشم. همه چیزای دلخواه من زیاد نیست. یه خونه آروم که لازم نباشه مدام ازش اسباب کشی کنم. یه کنج دنج با یه پشتی و یه گلیم و یه کتابخونه. یه آشپزخونه که توش به جای میز ناهار خوری یه مبل کوچیک با یه میز کوچیک باشه. یه بالکن که بتونم توش سبزی و گ و گیاه بکارم. و یه ذهن آروم که هر روز لازم نباشه به این فکر کنه که آخر ماه باید اسباب کشی کنم. حالا چجوری خونه گیر بیارم. اه اینجا هم که مثل جاهای قبلی موقته. اه اینجا موقت نیست ولی مثل دخمه میمونه. جا نداره که توش تکون بخورم چه برسه به داشتن کنج خلوت.
کلا همیشه اینطوری بوده. هر چیزی که توش ثبات داشتم و از طوفان های به اونجا یا به اون چیز پناه میبردم یهو میدیدم داره وسط گردباد میچرخه و منم بهش آویزونم تو گردباد و هی پرت میشم اینور و اونور. (مثالشم همین میل به داشتن یه جای ثابت به عنوان "خانه" و این اتفاقاتی که همیشه افتاده و مجبور شدم از هر جا که به عنوان "خونه" پذیرفتم برم.
خلاصه اینطوریه که از فردا یه فصل جدید هیجان انگیز شروع میشه. سعی میکنم این خونه رو دایمی در نظر نگیرم ولی از خونه بودنش نهایت لذت رو ببرم. بعد از اینهمه بالا و پایین شدن الان خیلی خوب میفهممم چقدر حس خوبیه که آدم یه خونه داشته باشه که آشپزخونش با کسی مشترک نباشه. این شاید چیزی بود که هرگز تو زندگیم بهش فکر نکرده بودم. چون همیشه داشتمش.
مهاجرت باعث شده قدر یه چیزایی رو بدونم که از بس همیشه داشتمشون اصلا نمیدونستم که هستن تو زندگیم.
مثلا خونه مستقل و راحت که فضای خصوصی خودمو توش داشته باشم
مثلا برنج تازه پخته شده و نون گرم
مثلا اینکه اگه مریض بودم یا خسته بودم بشه به یکی گفت میشه اون چراغو خاموش کنی یا یه لیوان آب بدی
مثلا پدر و مادر...
آره فردا اسباب کشی میکنم و دوباره متولد میشم. اینبار میدونم که خونه داشتن خیلی خوبه. وقتی هفته بعد پدر و مادرم میان پیشم از غر غر هاشون عصبانی نمیشم. بیشتر میبوسمشون چون حالا میدونم به همین راحتی میشه اونا رو دیگه نداشت. شاید برای همیشه. وقتی برم خونه جدید تند تند شیشه ها رو تمیز میکنم. از غذا پختن توی آشپزخونه لذت میبرم چون حالا میدونم نداشتن آشپزخونه مستقل و خصوصی چقدر سخته.
غذاهای خوش آب و رنگ و خوشمزه میپزم چون حالا میدونم که چقدر مهمه که توی خونه بوی غذا بیاد .
ساز میزنم چون حالا میدونم میشه تو شرایطی قرار گرفت که حتی برای دوسال نشه ساز زد.
کتابامو مینوسیم چون میدونم میشه اونقدر در هم و بر هم و "بی خانمان" شد که ذهنم نتونه متمرکز بشه.
شعر مینویسم چون حالاا میدونم زندگی گاهی انقدر میپیچه و پر استرس میشه که شعرهای آدم خشک میشن.
تو کنج خلوتم میشینم و کتاب میخونم چون حالا میدونم به راحتی میشه دیگه این کنج رو نداشت.
سبزی میکارم، گل میکارم کاردستی درست میکنم چیزای جدید یاد میگیرم چون حالا میدونم ممکنه زندگی آدمو ببره توی یه اتاق خوابگاه که انقدر کوچیکه و همه چی تو هم تو هم میشه که دست و دل آدم به هیچ کاری نمیره.
توی خونم زندگی میکنم و تا وقتی که توش هستم پرش میکنم از عشق چون حالا میدونم به راحتی میشه دیگه خونه نداشت، میشه جایی رو نداشت که بشه خونه صداش کرد ...
همه اینایی که گفتم رو درباره زندگی هم انجام میدم.
کوله پشتیم رو هم همیشه آماده میذارم. چون حالا میدونم زندگی آدمو به سفر میبره. به مهاجرت. به جاهای دور دور. زندگی آدمو از نقطه امن خودش میکشه بیرون و میندازه وسط گردباد. زندگی آدمو راحت نمیذاره. تنها راه راحت بودن اینه که عاشق گردباد باشی و با کله بپری توش.
به همون راحتی که میشه از خونه رفت میشه از دنیا هم رفت ...
آدم تا وقتی که در حال رفتن باشه، تا وقتی که دنبال رویاهاش باشه فرصت نگاه کردن به گذشته و حسرت خاطرات رو خوردن نداره. چون پره از شور و اشتیاق رسیدن...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:41 توسط فرناز|